تبليغاتX
خدا برگرد

واي من امروز تولدم بود و كلي مسيج تبريك برام اومد و كلي تلفن جواب دادم و همه بهم تولدم رو تبريك گفتن جالب اينجا بود كه سر صبح كه بلند شدم ماهواره رو باز كنم اندي هم آهنگ تولد رو مي خوند كلي ذوق كرده بودم ولي تو خونه خبري نبود و كسي بهم تبريك نگفت تا بعد شام كه ديدم مسعود يه كيك بزرگ آورد و داداش بزرگم اومد خونمون با زن داداش و فربد و همه كادو دادن و كلي فيلم گرفتيم و كيكي رو  بريدم و خلاصه خيلي خوش گذشت اين آخر شبي از خدا تشكر مي كنم كه هديه بزرگش به من يه خانواده مهربون و خون گرمه كه من رو با تموم وجودشون عاشقانه دوس دارن آخه به قول مسعود مگه اونا چن تا خواهر دارن يكي بيشتر نيس كه براي همينه كه از هر جهت برام سنگ تموم ميس زارن تازه كلي تو رنگ و دكوراسيون مهد كودك هم بهم كمك كردن خدايا شكرت هم تو و هم خانواده ام رو خيلي دوس دارم ممممممممممممممممممماچچچچچچچچچچ

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 0:46 توسط گلاله |


خدایا به شکر این همه نعمتی که بهم ندادی و به شکرانه همه چیزایی که ندادی یا ازم گرفتی که می دونم حکمتی توش بوده امسال رو باز روزه گرفتم البته فکر می کنم حال و هوای امسالم یه کم با سالای قبل فرق داره خیلی خلوت کردم با خودم اونقد که حتی گوشیم رو هم خاموش کردم که کسی مزاحممون نشه نمی دونم چرا امسال حسم عجیب شده نسبت بهت فکر می کنم قبلا خوب نمی دیدم نعمت هات رو ولی الان دارم لمس می کنم خدایا شکرت که بهم نیرو دادی تا سختی ها رو یکی یکی پشت سر بزارم و وجود پاکت رو حس کنم

به قول زیارت عاشورا اللهم لک الحمد

خدا جون دوستت دارم

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 18:12 توسط گلاله |


 

خدا جون شکرت به خیر گذشت

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 18:17 توسط گلاله |


مي دونم  تا ته قصه جدايي در كمينه

تو به من اميد بده حرف من همينه

مي دونم لحظة شوم نبودنا نزديكه

اميد بده تا ندونم اين دنيا چه تاريكه

تاريكه

مي دونم سخته با من باشي و بدوني بايد

بري و تنها شم نگو نتوني شايد

نمي گي از هجوم عشق من دلت مي گيره

مي ترسي بدونم و دل از غصه بميره

مي ميره

سرنوشت ، سنگ و منم از جنس شيشه ام

برات مهم نباشه بعد از تو چي مي شم

تو به من اميد بده آرامش بگيرم

بگو بي من راحتي تا راحت بميرم

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 20:25 توسط گلاله |


خدايا شكرت كه باز بهم لطف كردي و من رو راهي كردي تا به زيارت جمكران نگاه آقا امام زمان برم

خدايا شكرت كه اجازه ديدار دوباره حرم امام رضا رو بهم دادي

مي دونم بنده خوبي برات نبودم ولي تو از لطف و خوبيت برام كم نزاشتي

واي دارم از شادي بال در ميارم كه چن روز ديگه مي تونم باز برم تو حرم امام رضا و زيارت امام رضا بخونم

برم تو جمكران و نماز امام زمان بخونم

خداياي شكرت كه اجازه دادي براي من لحظات خوب زندگيم كه آرامش در كنار ضريح مقدس حضرت رضاست رو دوباره تجربه كنم

به قول زيارت عاشورايي كه تو حرم مي خوندم اللهم لك الحمد، حمد الشاكرين

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 10:20 توسط گلاله |


 

هر عشقی می میرد خاموشی می گیرد

عـشــق تـــــو نمـــی میـــــرد

باور کن بعد از تو دیگری در قلبم جایت را نمی گیرد

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 20:8 توسط گلاله |


 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 18:0 توسط گلاله |


 

ای خدا

 

خداوندا
من از تنهائي و برگ ريزان پائيز من از سردي سرماي زمستان
من از تنهائي و دنياي بي تو مي ترسم
خداوندا

من از دوستان بي مقدار من از همرهان بي احساس
من از نارفيقيهاي اين دنيا مي ترسم
خداوندا

من از احساس بيهوده بودن ؛  من از چون حباب آب بودن
من از ماندن چون مرداب مي ترسم
خداوندا

من از مرگ محبت من از اعدام احساس به دست دوستان دور يا نزديک مي ترسم
خداوندا

 من از ماندن مي ترسم خداوندا من از رفتن مي ترسم
خداوندا

 من از خود نيز مي ترسم

خداوندا... پناهم ده

 

 

الهی! 

 کار آنکس کند که تواند، 

عطا آنکس بخشد که دارد....  

پس بنده چه تواند و چه دارد؟  

الهی!  

 ادای شکر تو را هیچ زبان نیست  

و دریای فضل تو را هیچ کران نیست... 

 و سرّ حقیقت تو بر هیچکس عیان نیست... 

 هدایت کن بر ما رهی که بهتر از آن نیست  

الهی! 

هر که ترا شناسد کار او باریک است 

 و هر که ترا نشناسد راه او تاریک

 تو را شناختن از تو رستن است..

و به تو پیوستن از خود گذشتن است

 

نمیدانم چرا وقتی که راه زندگی هموار میگردد

بشر تغیر حالت میدهد گستاخ میگردد

به وقت عیش و عشرت مینوازد ساز بد مستی

به وقت تنگدستی عابد و دیندار می گردد...

داخل خانه ی بی پنجره ام

 

امشب از تنهائی

 

شکل یک شاخه ی خشکی شده ام

  

شکل یک ناله که از حنجر جغدی آیدغمگینم

 

مثل یک مرغ اسیر قفس و زنجیرم

 

امشب از تنهائی

 

مثل یک مار بخود میپیچم

 

نفسم میگیرد

 

گوشهایم داغ است

 

غرق یک فکر عجیبی شده ام

 

با خودم می گویم

 

عشق هم وصله ی ناجوری بود

 

روی پیراهن بی رنگ دلم

 

همه ی آبادی فهمیدند

 

که چقدر مجنونم

 

امشب از تنهائی

 

روح من رنجور است

 

حس یک آدم بیکس دارم

 

کاسه ی حوصله ام لبریز است

 

من گمان میکردم یار فراوان دارم

 

لیک امشب همه چیز روشن شد

 

تنهائی

 

من به تنهائی خود پی بردم

 

تنهائی...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 16:53 توسط گلاله |


 

دلم تنگه برای گریه کردن
کجاست مادر ، کجاست گهواره ی من

همون گهواره ای که خاطرم نیست
همون امنیت حقیقی و راست
همون جایی که شاهزاده ی قصه
همیشه دختر فقیرو می خواست

همون شهری که قد خود من بود
از این دنیا ولی خیلی بزرگ تر
نه ترس سایه بود نه وحشت باد
نه من گم می شدم نه یک کبوتر

نگو بزرگ شدم نگو که تلخه
نگو گریه دیگه به من نمیاد
بیا منو ببر نوازشم کن
دلم آغوش بی دغدغه می خواد

تو این بستر پاییزی مسموم
که هر چی نفس سبزه بریده
نمی دونه کسی چه سخته موندن
مثل برگ روی شاخه ی تکیده

ببین شکوفه ی دل بستگی هام
چقدر آسون تو ذهن باد می میره
کجاست اون دست نورانی و معجز
بگو بیاد و دستمو بگیره

کجاست مریم ناجی ، مریم پاک
چرا به یاد این شکسته تن نیست
تو رگبار هراس و بی پناهی
چرا دامن سبزش چتر من نیست

 

 

 

ای صدای تو شیشه ی شب را سنگ ویرانی
 صدایم کن
 ای صدای تو پرده ی شب را چنگ ویرانی
 خوشا با صدای تو از خود گذشتن
 صدایم کن
 صدای تو خنجر
 صدای تو سنگر
 از این دام وحشت رهایم کن
 بخوان آواز همیشه سبز رها شدن از شب بسته
 که تا شکوفد گل های سرخ ترانه بر هر لب بسته
 به جشن طلوع گل و نور و گندم
 صدایم کن
 در این فصل گلگون
 در این باغ پرپر
 برای شکفتن رهایم کن
 ببین شب خون
 به شهر گلگون
 چگونه دشنه می بارد
 بخواند تا بخوانم
 سرود شکفتن
 که شام خون ، سحر دارد
صدایم کن
 ای صدای تو بانگ بیداری در دیار ما
 صدایم کن
 ای صدای تو شعر سرخ خشم تبار ما
 خوشا با صدای تو از خود گذشتن
 صدایم کن
 صدایم کن

قفسم را مشکن ، تو مکن آزادم

گر رهایم سازی به خدا خواهم مرد

من به زنجیر توعادت کردم

بارها در پی این فکر که در قلب توام

با تو احساس سعادت کردم

به خدا خوشبختم ، تو محبت کن و بگذار

که تا عمری هست من بمانم

چو اسیری به حریم قفست...


بگذار با یاد تو آغاز کنم

با لحظه ای از عشق تو پرواز کنم

در خلوت رویای تو بگذار امشب

بنشینم و عاشقانه آواز کنم

دل تنگ نگاه تو شدم خورشیدم

بگذار که تا چشم تو پرواز کنم

یک لحظه مرا بنگر و درمانم کن

تا زندگی ام ز تو آغاز کنم

سودای تو فریادی از آتش دارد

کاش از پس این شعله دهان باز کنم 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 1:35 توسط گلاله |


 

امشب دلم به وسعت آسمانها برایت تنگ شده ،

 به وسعت ستاره هایی که هزاران هزار سال از زمین منجمد و مقیاسهای کوچکش دورند ،

به وسعت تنهایی های یک زن که به انتظار تصویر تو، دفتر خالی دلش را ورق میزند !!

آری باز عشق تنهاست ، باز مجنون مانده است و شب و چشم انتظاری هایش!!

شاید امروز وامشب عمیق ترین درد زندگی ام را احساس میکنم ،

 آری عمیق ترین درد زندگی مرگ نیست،مردن نیست بلکه جدائیست ،

 عشق است و فراق !!

با خود می اندیشم کاش میشد دستهایت را چون خاطره ای سوزان در دستهای عاشقم میگرفتم

 و با صدایی بلند فریاد می زدم: زندگی زیباست و اینجا عشق جاریست!!

لیک در شب کوچک من جز یاد تو چیزی نیست !!

افسوس  دگر امیدی به وصال نیست و من در این نومیدی خویش سخت معتاد گشته ام !!

معتاد عشق و خمار وصال !!

قلم را نیز دیگر نای حرکت نیست ،

 گویی او هم ساز جدایی نواخته است ،

 گویی بین کاغذ و قلم ،

این دو یار دیرین نیز عشق حاکم است و شرط اصلی آن یعنی جدایی !!

به من گفتي كه دل دريا كن اي دوست،

 همه دريا از آن ما كن اي دوست

 دلم دريا شد و دادم به دستت

 مكش دريا به خون پروا كن اي دوست

 

 

 

قانون تو تنهايي من است
و تنهايي من قانون عشق
و عشق ارمغان دلدادگيست
و اين سرنوشت سادگيست !
* * *
چه قانون عجيبي
چه ارمغان نجيبي
و چه سرنوشت تلخ و غريبي
كه هر بار ستاره هاي زندگي ات را
با دستهاي خود
راهي آسمان پر ستاره’ اميد كني
و خود در تنهايي و سكوت
با چشمهايي خيس از غرور
پيوند ستاره ها را به نظاره بنشيني
و خموش و بي صدا
به شادي ستاره هاي از تو گشته جدا
دل خوش كني
و باز هم تو بماني و تنهايي و دوري
و باز هم تو بماني و
يك عمر صبوري .......!

 

 

تعريف معرفت در کتاب ها نيست
قلبت را بخوان
حجاب چشم در نگاه نيست
نگاه کن
دستت را بسپار به دستان لطيف باد
و سپيدار بلند دشت را از بالا تماشا کن
در سقوط باران شناور باش
تا زمين را باور کني
آنگاه درد رسيدن در هبوط قهوه اي خاک
ترا به آرامش ميرساند

 

 

امشب اي ماه به درد دل من تسكيني
آخر اي ماه تو همدرد من مسكيني
كاهش جان تو من دارم و من ميدانم
كه تو از دوري خورشيد چه ها ميبيني
...
همه در چشمه مهتاب غم از دل شويند

امشب اي مه تو هم از طالع من غمگيني
من مگر طالع خود در تو توانم ديدن
كه تو هم آينه ي بخت غبار آگيني
...
ني محزون مگر از تربت فرهاد دميد

كه كند شكوه ز هجران لب شيريني
تو چنين خانه كن و دلشكن اي باد خزان
گر خود انصاف كني مستحق نفريني
كي براين كلبه ي طوفان زده سرخواهي زد
اي پرستو كه پيام آور فرورديني
شهريارا اگر آيين محبت باشد
چه حياتي و چه دنياي بهشت آييني

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 0:53 توسط گلاله |


 

مریم و مسعود عزیزم ییوندتون مبارک

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 0:39 توسط گلاله |


سوختم ، باران بزن شاید تو خاموشم کنی

شاید امشب سوزش این زخمها را کم کنی

آه باران؛ من سراپای وجودم آتش است

پس بزن باران بزن ؛ شاید تو خاموشم کنی

 

 

پیداست هنوز شقایق نشدی

زندانی زندان دقایق نشدی

وقتی که مرا از دل خود می رانی

یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی

زرد است که لبریز حقایق شده است

تلخ است که با درد موافق شده است

عاشق نشدی وگر نه می فهمیدی

پائیز بهاری است که عاشق شده است...

 

انقدر ذهنم را برای تو و کارهایت

باز گذاشتم که بالاخره

باران بارید و

ذهن ِ بی پناه ِ من٬ 

نم کشید...

اما باز خوشحالم که باران آمد !

 

 

 

صدايم كن تا امان يابد عابري خسته در شب باران
صدايم كن تا بنالم من در سحر گاهان با سپيداران
از آن سوي خورشيد از آن سمت دريا صدايم كن
تو لبخند صبحي پس از شام يلدا از اين تيرگي ها رهايم كن
سكوت سرخ شقايق ها را در اين ويراني تو مي داني
غم پنهان نگاه ما را در اين حيراني تو مي خواني
صداي باران نواي ياران به لحن تو نمي ماند
سكوت شب را ز كوه صحرا نواي گرم تو مي راند
در ابهام جنگل كسي راز گل به غير از تو نمي داند
بخوان از بهاران كه با ساز باران كسي چون تو نمي خواند

 

تو که در باور مهتابی عشق رنگ دریا داری فکر امروزت باش به کجا می نگری... ؟!

 زندگی ثانیه ایست وسعت ثانیه را می فهمی !

 می شود مثل نسیم بال در بال پرستو بوسه بر قلب شقایق بزنیم .

بدونت تنها نیست تو خدا را داری و من آرامش چشمان تو را...

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 11:4 توسط گلاله |


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 16:3 توسط گلاله |